ضحی عشق مامان و باباضحی عشق مامان و بابا، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره

ضحی نازی

دختر باهوش

سلااااااااااااااااااااامممممممممممممممم عزیزم خوبی گلم ؟ امروز موبایل مامان رو برداشتی و محکم پرتش کردی ( جدیدا یاد گرفتی وسایل رو پرتاب کنی)کلا از هم پاشید درش یه جا و خودش یه جای دیگه. به روی خودتم نیاوردی بعد از چند دقیقه رفتی درشو برداشتی و خودشم با یه دست دیگت برداشتی و اومدی دادی بهم. این لحظه اینقدر برام شیرین و جالب بود جای همه خالی که ببینن نازدخترم چه کارا که نمیکنه برا مامان و بابا. *وای که چه لذتی داره ناز چشماتو کشیدن*   11ماهگی
24 اسفند 1391

سالروز ازدواج مامان و بابا

همسر مهربان و عزیزم با یه دنیا شور و اشتیاق وضوی عشق می گیرم و پیشانی بر خاک می گذارم و خداوند را شکر میکنم که ما را بهم رساند و آرزو میکنم در لحظه لحظه زندگی مشترکمان در کنار ضحای عزیزمان عاشقانه و صادقانه به پیوندی که بسته ایم تا ابد وفادار باشیم. ببخش مرا که زبانم قاصر است از گفتن از تو و خوبیهای تو و جبران زحمات تو. حالا همگی به افتخار مامان و بابای ضحی گل سوووووت دست هوووووررراااااااااااااااااا عزیزم 24 اسفند سالروز ازدواجمون مبارک   ...
24 اسفند 1391

یازده ماهگیت مبارک

هووووووووررررررررررراااااااااااااااا دست دست دست نازگل ما بزرگ شده خانم شده مثل یه دسته گل شده امرو ز 91/12/22  ضحی جون مامان و بابا یازده ماهگیش تموم شد یک ماهه دیگه تولد یک سالگیشه حالا دخترم به مناسبت این روز چندتا جمله پرمحتوا برات مینویسم تا همیشه تو زندگیت بهشون توجه داشته باشی الان که درکشون نمیکنی من اینارو برای آیندت میذارم دوستت دارم گلم. دخترم: این را بدان که همه کسانی که با تو میخندند دوستان تو نیستند. جهان هرکس به اندازه وسعت فکر اوست. انسان هایی که خالصانه خدا را برای آنچه که دارند شکر می کنند مؤمن واقعیند. فکر خوشبختی، موفقیت و کامیابی را با تاکید به ذهن بسپار. از معاشرت با کسی که قادر به حف...
22 اسفند 1391

بادکنک بازی

دردونه مامان وبابا گاهی وقتا خودش یک ساعتی با خودش بازی میکنه. وقتی بادکناکارو بهت دادم خییییییییییییییییییییلیییییییییییییییی ذوق کردی و شروع کردی به بازی و کلی سرگرم شدی: شیرجه زدن توی بادکنکا: نفس چاق کردن: دوباره بازی شروع شد: چه حالی کردی دخترکم: دیگه گرسنه شدی و رفتی سراغ شیشه شیرت: ولی دست از سر بادکنک کوچلو بر نداشتی: وااااااای دخترم از فرط خستگی خوابش برد: ...
21 اسفند 1391

مریضی ضحی جان

سلام دخترکم تا حالا از مریض شدنات برات ننوشتم ولی این سری گفتم بذار بنویسم. سه شب قبل منو تو و بابایی رفتیم روستا گفتیم آخر هفته است تنوعی برامون بشه اونجا که رسیدیم کسل و بی حال بودی. ساعتای 12:30 شب بود که دیدم بدنت داغه خیلی ترسیدم قطره استامینوفن هم نداشتم عمه اینا هم اومده بودن ده، بابا به عمه زنگ زد قطره داشت و برات آورد تا صبح ناله میکردی صبح هم که پا شدی دیدم حالت خوب نیست گفتم برگردیم بریم دکتر که دیدم خداروشکر حالت بهتره رفتیم پیش ریحانه و تو هم سرحال شدی و بازی کردی. دو باره ظهر تب کردی عصر تبت بالا رفت و ما هم برگشتیم شهر. اللهی بمیرم برات دخترم. شب ساعت 12:30 تبت خیلی رفت بالا و دیگه قطره استامینوفن جوا...
20 اسفند 1391

کمک کردن تو کارای خونه

وااااااااااااااااااااااااییییییییییییییییی دختر نازم داره بهم کمک میکنه                                                انقدر خوشحال شدم و ذوق کردم دلم میخواست محکم بگیرمت تو بغلم و فشارت بدم. بابا که از سرکار اومد سفره رو دادم بهت گفتم برو بده به بابا، *الهی مامان فدای گل نازش بشه*سفره رو گرفتی و بدو بدو رفتی دادیش به بابا تا رسیدی به بابا همه نونارو ریختی، برگشتی یه دونه یه دونه نونارو برداشتی و بردی برا با...
19 اسفند 1391

آی شادباش شاد باش شادباش

سلام خانم گلم پنج شنبه دهم اسفندعروسی دایی جون بود.                                               مامان سرش شلوغ بود دختر نازشو گذاشت پیش عمه و مامان جون. اونا تورو آوردن تالار عمه جون یه لباس عروس قرمز ناز برات گرفته همونو تنت کرد انقدر نازو خوشگل و مامان شده بودی دلم میخواست بخورمت. وارد تالار که شدیم خیییییییییایییییییی گریه کردی وقت خوابت بود عکس یادگاریتو با دایی و زن دایی گرفتی و عمه که دید خیلی داری ...
16 اسفند 1391

لغت نامه نفس

بابا...........................................بابا د د د........................................دست دست دست دایی........................................دایی مامان......................................ماما پ پ.......................................هرنوع خوراکی   .................. ...
5 اسفند 1391

اولین باری رفتیم پارک

مامان قربونت بره نازگلم اینجا 8 ماهه بودی که بردیمت پارک برای اولین بار تونستی خودت به تنهایی از سرسره بیای پایین نمیدونی من چقدر ذوق کرده بوذم خیییییییییییییییییییییلییییییییییییییییییییی خوش گذشت: ...
5 اسفند 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ضحی نازی می باشد